جز از این چند سخن در دل رنجور بماند تا نبیند رخ خوب تو نگوید به خدا
168
ای بروییده به ناخواست به مانند گیا چون تو را نیست نمک خواه برو خواه بیا
هر که را نیست نمک گر چه نماید خدمت خدمت او به حقیقت همه زرقست و ریا
برو ای غصه دمی زحمت خود کوته کن باده عشق بیا زود که جانت بزیا
169
رو ترش کن که همه روترشانند این جا کور شو تا نخوری از کف هر کور عصا
لنگ رو چونک در این کوی همه لنگانند لته بر پای بپیچ و کژ و مژ کن سر و پا
زعفران بر رخ خود مال اگر مه رویی روی خوب ار بنمایی بخوری زخم قفا
آینه زیر بغل زن چو ببینی زشتی ور نه بدنام کنی آینه را ای مولا
تا که هشیاری و با خویش مدارا می کن چونک سرمست شدی هر چه که بادا بادا
ساغری چند بخور از کف ساقی وصال چونک بر کار شدی برجه و در رقص درآ
گرد آن نقطه چو پرگار همی زن چرخی این چنین چرخ فریضه ست چنین دایره را
بازگو آنچ بگفتی که فراموشم شد سلم الله علیک ای مه و مه پاره ما
سلم الله علیک ای همه ایام تو خوش سلم الله علیک ای دم یحیی الموتی
چشم بد دور از آن رو که چو بربود دلی هیچ سودش نکند چاره و لا حول و لا
ما به دریوزه حسن تو ز دور آمده ایم ماه را از رخ پرنور بود جود و سخا
ماه بشنود دعای من و کف ها برداشت پیش ماه تو و می گفت مرا نیز مها
مه و خورشید و فلک ها و معانی و عقول سوی ما محتشمانند و به سوی تو گدا
غیرتت لب بگزید و به دلم گفت خموش دل من تن زد و بنشست و بیفکند لوا
170
تا به شب ای عارف شیرین نوا آن مایی آن مایی آن ما
تا به شب امروز ما را عشرتست الصلا ای پاکبازان الصلا
درخرام ای جان جان هر سماع مه لقایی مه لقایی مه لقا
در میان شکران گل ریز کن مرحبا ای کان شکر مرحبا
عمر را نبود وفا الا تو عمر باوفایی باوفایی باوفا
بس غریبی بس غریبی بس غریب از کجایی از کجایی از کجا
با که می باشی و همراز تو کیست با خدایی با خدایی با خدا
ای گزیده نقش از نقاش خود کی جدایی کی جدایی کی جدا
با همه بیگانه ای و با غمش آشنایی آشنایی آشنایی آشنا
جزو جزو تو فکنده در فلک ربنا و ربنا و ربنا
دل شکسته هین چرایی برشکن قلب ها و قلب ها و قلب ها
آخر ای جان اول هر چیز را منتهایی منتهایی منتها
یوسفا در چاه شاهی تو ولیک بی لوایی بی لوایی بی لوا
چاه را چون قصر قیصر کرده ای کیمیایی کیمیایی کیمیا
یک ولی کی خوانمت که صد هزار اولیایی اولیایی اولیا
حشرگاه هر حسینی گر کنون کربلایی کربلایی کربلا
مشک را بربند ای جان گر چه تو خوش سقایی خوش سقایی خوش سقا
171
چون نمایی آن رخ گلرنگ را از طرب در چرخ آری سنگ را
بار دیگر سر برون کن از حجاب از برای عاشقان دنگ را
تا که دانش گم کند مر راه را تا که عاقل بشکند فرهنگ را
تا که آب از عکس تو گوهر شود تا که آتش واهلد مر جنگ را
من نخواهم ماه را با حسن تو وان دو سه قندیلک آونگ را
من نگویم آینه با روی تو آسمان کهنه پرزنگ را
دردمیدی و آفریدی باز تو شکل دیگر این جهان تنگ را
در هوای چشم چون مریخ او ساز ده ای زهره باز آن چنگ را
172
در میان عاشقان عاقل مبا خاصه اندر عشق این لعلین قبا
دور بادا عاقلان از عاشقان دور بادا بوی گلخن از صبا
پیام عاشقانه...
ما را در سایت پیام عاشقانه دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: tannaz بازدید: 189 تاريخ: دوشنبه 30 ارديبهشت 1392 ساعت: 20:32